خدایِ خوبم سلام ! شب قدر است …
و من به عادت همیشگی ام ، پر از حرفم برایت …
حواست را کمی به من می دهی امشب ؟!
می خواهم بغضِ چندین ساله ام را میانِ آیه های کرامتت بشکنم …
مرا ببخش که لبریز شده ام از شکایت ؛ برایِ روزگارِ مردمی ؛ که می بینم حالشان خوب نیست و کاری از دستم بر نمی آید … برایِ معصومیت هایی ؛ که بی رحمانه ، قربانیِ رذالت می شوند …
بچه که بودم دنیایت قشنگ تر بود ، با دنیایت چه کردند ؟!
مهربانا ؛ تویِ دلت چه می گذرد ؛ وقتی این روزهایمان را می بینی ؟!
من به جایت بغض می کنم ، من به جایت اشک می ریزم ، فدایِ نگاه کردنت ، تو فقط تماشا کن ،خدا که گریه نمی کند !!! خدا قوی تر از این حرف هاست !ما که خدا نیستیم ، ما زود بغضمان می گیرد ، ما زود کم می آوریم …
خودت که می بینی ! این گره هایِ کور فقط با دستانِ تو باز می شود !
تمامِ دلخوشیِ این روزهایمان تویی ، جز تو فریاد رسی نداریم !
جانِ تمامِ پاکی ها ؛می شود کمی بیشتر هوایمان را داشته باشی ؟!
از تو چه پنهان ؛ اوضاعمان هیچ جوره خوب نیست…!