
به باز آمدنت چنان دلخوشمکه طفلی به صبح عیدپرستویی به ظهر بهار– علی باباچاهی.

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماستهر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رودصحنه پیوسته به جاست.خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یادژاله

ولی خاک، تو با او مهربان باش. اگر آتش با او مهربان نبود. اگر زندگی، اگر مرگ با او مهربان نبود. اگر انسان های دیگر

آسمانی پر از ستاره و دشتی پر از گلتقدیم به آنی که بهشت زیر پایش جای داردبه مادرم که مهرش تا ابد در دلم جای

مثل گیسویی که باد آن را پریشان میکندهر دلی را روزگاری عشق ویران میکند ناگهان میآید و در سینه میلرزد دلمهرچه جز یاد تو را